امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

كاش ميشد خودت اسمت رو انتخاب كني!!

سلام گل پسر من خوبي عزيزم تقريبا آخراي هفته بيست و سوم بارداري هستم و كم كم دارم وارد سه ماهه سوم بارداري ميشم البته آخراي آبان وارد سه ماهه سوم ميشم خيلي خوشحالم كه داري به جمعمون اضاف ميشي خيلي اين انتخاب اسمت منو عصبي كرده كاش ميشد خودت ميتونستي اسم خودت رو انتخاب كنب ! يه جمله ايي هست هر وقت بهش فكر ميكنم ميبينم خيلي راسته يكي اينه كهنميتوني پدرو مادر خودت رو انتخاب كني و دومي اينكه اسم خودت رو.اسمهاي قشنگ زياده اما اختلاف نظر من و بابات خيلي شديدهخدا كنه سريع تر به توافق برسيم
3 آبان 1391

24 هفته و دو روز و چكاپ

عزیز دلم با امروز دقیقا ٢٤ هفته و دو روز هست که توی شکمم هستی دیروز نوبت دکتر داشتم و دکتر عزیزم در کمال تعجب به من گفتن چه عجب امروز به موقع اومدی و منم به خانوم دکتر گفتم که آخه داداش امیرحسینی مهدکودکه راحت به کارام میرسم. نمیدونم چرا هروقت نوبت دکتر دارم خیلی دوست دارم امیرحسین رو هم با خودم ببرم دیروز همه چکاپ ها شدم عالی بود خدا را شکر وقتی دکتر میخواست صدای قلبت رو گوش کنه چندبار تکون خوردی تو دلم، صدای حرکتت از توی دستگاه پخش میشد و يه آزمايش دارم بايد براي ماه آينده حاضرش كنم داشتم با دكتر صحبت ميكردم براي نوبت سونوي بعدي شما كه گفت الان هم ميتونيم انجام بديم خلاصه رفتم رو تخت دراز كشيدم فكرش كن دكتر چيكار كرد اول از همه رفت رو جنس...
3 آبان 1391

مهموني ميترا جون

سلام اميرحسين خوبم اين روزها هوا خيلي خوب شده داره كم كم رو به سردي ميره و امروز صبح هم كه هواي نيمه ابري باحالي رو داريم جونم بهت بگه چند روز پيش خونه دوستم ميترا جون دعوت بوديم خانومها بابچه هاي گلشون بودن و ميزبان ميترا جون و رونيكا جون كه از دوستهاي گل موسيقي خودته ،مهموني خيلي عالي بودكليكيف كرديم هم ما مامانا هم شما بچه ها همون روز من شما رو فرستادم مهد آخه براي ناهار قرار داشتيم براي همين ساعت 1.30 اومدم دنبالت اما تا رسيديم خونشون يكمي طول كشيد خيلي پر ترافيكه مسيرشون تازه اون ظهر بود اونقدر شلوغ بود خلاصه مطلب وقتي رسيديم شما رفتي با دوستاي خودت بازي كني ما خانومها هم دور هم جمع شديم و با هم گپيديم و ميترا جون يه ميز ناهار مفصل چيده...
1 آبان 1391

درد و دل و گلايه ماماني

سلام گل پسرم خوبي خيلي دلم گرفته نميدونم شايد يه جور افسردگيه دوران بارداري اومده سراغم اما خودم رو خيلي آروم ميكنم كه مبادا بهت منتقل شه آخه شنيدم افسردگي شديدا روي نوزاد اثر ميزاره خدا نكنه روي شما گل پسر من اثر بزاره يكم دلتنگم اين مدت، خيلي مهمون داشتم الان يه مدتيه خيلي به استراحت احتياج دارم از يه چيزي هم كه خيلي بدم مياد اينه كه پدرشوهرم يا بابابزرگت بياد خونمون بمونه فكرش كن اين مدت همش مهمون داشتم حالا كه ميخوام يكم استراحت كنم بابابزرگت اومده خونمون اونم كه ما اصلا آبمون تو يه جوب نميره خيلي آدم دوروييه ،عمو حميد هم اصلا بهمون سر نميزنه تا زماني كه دورو برش شلوغه ما ديگه كي هستيم اصلا يادش نيست مايي هستيم مثلا بابايي ما رو ميسپاره ...
29 مهر 1391

اين روزهاي آلوچه

آلوچه من خوبي اين روزها خيلي داري تو شكمم وول ميخوري خدمتت عرض كنم همچنان بي اسمي يعني من و بابايي به توافق نرسيديم امان از اختلافات نظررررررر اما خوب بزار باباييت برگرده از سفر كاريش بشينيم يه اسمي رو انتخاب كنيم تموم شه ديگه به درخواست دوستم مامان ارميا يه چندتا از عكسهاي سيسموني كه گرفتم رو ميزارم برات اون باديه كه شكل گربه روشه ماله زمانيه كه فكر ميكردم دختري خداييش هم خيلي برات خريد سيسموني كردما اينا يه چنتايشه چقدر هم كه لباس نو مال داداش اميرحسينته اونا هم هست هفته ديگه هم نوبت دكتر دارم ديگه خبر خاصي نيست جز بي اسم موندن شما آلوچه كه بعد از انتخاب اسم اسم وبلاگت هم عوض ميشه .و هرچه روزها بيشتر ميگذره شوق و ذوقم براي اومدن...
26 مهر 1391

اميرحسين و بازي فكري

اين روزها سرم شلوغه ها صبح زود از خواب پا ميشيم تو رو ميبرم مهد با وجود اينكه ما الان سه نفرهستيم چنان خونه در طول روز ريخت و پاش ميكني تازه الان كه اينقدر باهات صحبت كرديم داري بهتر ميشي كه خلاصه من بيچاره همش درگير تميزي و جمع و جور كردن خونه هستم تا هم به خودم ميام ميبينم كه بايد بيام دنبالت و بيايم خونه تمرينات كلاس موسيقيت همچند برابر شده و هر روز تمرين داريم و خلاصه باهات خيلي درگيرم تا بهتياد بدم و تو هم تمريناتت روبزني و يه وقتايي حوصله نداري و تمريناتت رو تموم نميكني خلاصه ديگهروزم شب شده و روز جديد و كارهاي بيشتر اونوقت بعضي ها ميگن اگه بچه اول بره مدرسه بهتره بچه دوم رو بياري واقعا كسايي كه اين حرفها رو ميزنن فكر كنم يا تجربه اش ر...
26 مهر 1391

خريد سيسموني

عزيز دلم همچنان بي اسميا هنوز با بابايي به توافق نرسيديم خيلي نظرياتمون متفاوته و همش ميگه اسمش مذهبي باشه منم كه كلا اسم ايرانيييي، تازه اسم ارميا و يونا هم بهش پيشنهاد دادم قبول نميكنه ببينم كي آخرش پيروز ميدون نبرد ما ميشه من چون خيلي دوسش دارم خيلي زود عقب نشيني ميكنم اما اين دفعه نههههههههههههه اسم اميرحسين رو دوست داشتم اميرسام بزارم كه نشد لحظه اخر دلم براي بابايي سوخت اخه خيلي به امام حسين ارادت خيلي خاصي داره و منم قبول كردم و گرنه تا آخر اميرسام بود براي همين اسم وبلاگش رو گذاشتم سام من اميرحسين.منم نه اينكه اعتقاد نداشته باشم ،دوست دارم اسم ايراني باشه اعتقادات سر جاي خودش،اما تو رو خودم انتخاب ميكنم من به احترامش اسم يونا و ارمي...
15 مهر 1391

اولين كار كلاسي

اميرحسين وقتي روز چهارشنبه از مهد اومدي خونه يه برگه تو كيفت بود كه مربيت گذاشته بودعكسهاي خودت من مامانم و بابام و عكسهاي بابايي و مامان و باباش رو بچسبونم و تحويل بدم ديشب وقتي خواب بودي كارات رو انجام دادم از توي كامپيوتر همينجوري چندتا عكس انتخاب كردم و پرينت زدم و چسبوندم برات البته عكس بابا محمد رو نداشتم تنها عكسي كه ازش بود در حال چرت زدن بود منم بخاطر اينكه جاي عكسش خالي نباشه به همون اكتفا كردم و اون رو برات چسبوندم. اينم ربعه شجره نامه ات واي يهو دلم براي باباي خودم هم تنگ شد قربونش برم مخصوصا وقتي داشتم عكسش رو ميچسبوندم الان يكسال ميشه تقريبا كه نديدمش خودش هم كه نمياد پيشمون همش ميگه شما بياين بوشهر . ********...
15 مهر 1391

اميرحسين و آقاي پليس

سلام اميرحسين جون پنجشنبه بردمت پارك نزديك خونمون تا يه حال و هوايي عوض كنيم يكم تو پارك بازي كردي و بعدش طبق معمول از شما اصرار براي سينما سه بعدي و من بهت توضيح ميدادم كه زياديش خوب نيست و قانع شدي برات سيب زميني خريدم و بردمت قسمت بالاي پارك و اونجا كلي براي خودت بازي كردي البته تنها بوديم و شما هم براي من توي بازي خريد ميكردي و البته آلوچه كوچولو رو هم نصيحت ميكردي كه نبايد هيچ وقت به وسايلهاي شخصي شما دست بزنه و منم فقط به حرفات گوش ميدادم وميخنديدم اميدوارم كه داداشهاي خوبي براي هم باشين خلاصه اينكه من تو رو خيلي ازآقاي پليس ترسوندم بهترين صلاح وقتي كه خيلي شيطون ميشي ميگم زنگ ميزنم آقاي پليس تو رو جريمه كنه و آروم ميشي اما اونشب تو پ...
8 مهر 1391